خانه
گاما

درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم

درس 13: خوانِ هشتم

بازدید139/8 K
تاریخ بروزرسانی1401/11/9

.. یادم آمد، هان،
داشتم می‌گفتم، آن شب نیز
سورتِ سرمای دی بیدادها می‌کرد.
و چه سرمایی، چه سرمایی!
بادْبرف و سوز وحشتناک

قلمرو زبانی: هان: شبه جمله در معنی آگاه‌سازی و هشدار / خوان: مرحله / هان: شبه جمله / داشتم می‌گفتم: ماضی مستمر (جاری) / سورت: تندی، تیزی، حدّت و شدّت / ها در بیدادها: نشانهٔ تکثّر است یعنی «بسیار بیداد می‌کرد» /تشخیص: سورت سرما ظلم بکند / باد برف: کولاک، برفی که با وزش باد همراه است (اشاره به فضای خفقان جامعه دارد) / چه سرمایی ترکیب وصفی «چه» صفت تعجبی / سوز وحشتناک: ترکیب وصفی / فعل «بود» در قسمت آخر حذف به قرینه معنوی.
قلمرو ادبی: دی‌ماه، مجازاً «زمستان» / شب: نماد ظلم و ستم فضای حاکم بر جامعه / تکرار: چه سرمایی چه سرمایی / سورت سرمای دی بیدادها می‌کرد: کنایه از سرمای شدید / سورت سرمای: استعاره و تشخیص - بیدادها کردن سورت سرما / واج آرایی «س» و «ر»
قلمرو فکری: آری به یادم آمد / داشتم این موضوع را می‌گفتم، آن شب هم / سوز و تندی سرمای زمستانی بسیار شدید بود / آه که چه سرمای استخوان‌سوز و شدیدی بود / برف و بوران بود و سوز و سرمایی وحشتناک

لیک، خوشبختانه آخر، سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد، هم چون ترس،
قهوه خانه گرم و روشن بود، هم چون شرم ...

قلمرو زبانی: لیک: لیکن (حرف ربط) / قید: خوشبختانه، آخر / همگنان: همگی، همه حاضران، مفرد آن همگن / سرپناه: پناهگاه، مفعول / ترس و شرم: متمم / تیره، گرم: مسند / سرد، روشن: معطوف به مسند / «را» حرف اضافه (برای همگنان)
قلمرو ادبی: تشبیه: (بیرون: مشبه، ترس: مشبّه به، تیره و سرد: وجه شبه) / تشبیه: قهوه‌خانه «مشبه»، شرم «مشبه به» گرم و روشن بود (وجه شبه) / جناس: گرم، شرم / حسّ‌آمیزی: شرم گرم و روشن بود / تضاد: گرم، سرد - تیره، روشن / ایهام در واژه سرد: 1- مقابل گرم 2- صمیمی نبود / واج‌آرایی صامت «ر» / کنایه: خون گرم بودن کنایه از صمیمی بودن
قلمرو فکری: اما سرانجام جایی را برای سر پناه پیدا کردم / هرچند که بیرون از آن سر پناه، فضایی تیره و سرد همانند ترس و هراس بود / قهوه‌خانه چون شرم و حیا، گرم و روشن بود.

همگنان را خونِ گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقّال آتشین پیغام،
راستی کانون گرمی بود.

قلمرو زبانی: همگنان: همگی، همه حاضران، مفرد آن همگن است / مرد نقّال: افسانه‌گو، کسی که در قهوه‌خانه‌ها داستان می‌گفته است / راستی: واقعاً، قید / پیغام: سخن / کانون: محفل، انجمن.
قلمرو ادبی: همگنان را خون گرمی بود: کنایه از همه صمیمی بودند / حسّ‌آمیزی: آتشین پیغام / آتشین پیغام: کنایه از گرم و جذاب بودن کلام / راستی: قید / ایهام: گرم 1- پر مهر 2- مقابل سرد / کانون و گرمی هم می‌تواند ایهام تناسب باشد: 1- محفل 2- آتشدان
قلمرو فکری: همگی نسبت به هم، صمیمیت و صفا و یکدلی داشتند / فضای قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و تاثیرگذار بود / به راستی که مجمع و مجلسی صمیمانه بود.

مرد نقّال -آن صدایش گرم، نایش گرم
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دَمش، چونان حدیث آشنایش گرم-

راه می‌رفت و سخن می‌گفت،
چوب دستی منتشا مانند در دستش،
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنهٔ میدانکِ خود را
تند و گاه آرام می‌پیمود.

قلمرو زبانی: نای: حنجره، گلو / سکوت ساکت: سکوت ساکت کننده / سکوت گیرا: سکوت اثرگذار / حدیث آشنا: داستان‌های شاهنامه، داستان مرگ رستم / سکوتِ نقال، ساکت و گیرا بود. سکوت نقال، دیگران را به سکوت و اندیشیدن وا می‌داشت. / منتشا: نوعی عصا که از چوب گره‌دار ساخته می‌شود و معمولاً درویشان و قلندران به دست می‌گیرند؛ برگرفته از نام «منتشا» (شهری در آسیای صغیر) / در میدانک: «ک» نشانهٔ تصغیر یا کوچکی است / صحنهٔ میدانکِ خود: هسته: صحنهٔ، مضاف الیه: میدانکِ، مضاف الیه مضاف الیه: خود.
قلمرو ادبی: حس آمیزی: صدایش گرم، نایش گرم / نای: گلو و مجاز از «صدا» / سکوتش ساکت و گیرا کنایه از سکوت اثرگذار / دَمَ: صدا، مجاز / دم گرم بودن: کنایه از موثر بودن سخن / ساکت و سکوت: اشتقاق / تشبیه: چوب دستی: مشبّه / منتشا: مشبه به / وجه شبه: گره‌دار بودن/ استعاره: شور استعاره از شراب / تشبیه: دمش چونان حدیث آشنایش گرم
قلمرو فکری: مرد نقال که صدا و نوایی گرم و دلنشین داشت / سکوت و خاموشی‌اش نیز سنگین و تاثیرگذار بود / و سخنش همانند داستان و روایت آشنای او جذاب بود / در حالی‌که راه می‌رفت سخن می‌گفت / در حالی‌که چوب دستی، شبیه عصا در دست داشت / و غرق شور و گرم گفتن بود.

همگنان خاموش،
گرد بر گردش، به کردار صدف برگرد مروارید،
پای تا سرگوش

- «هفت خوان را زاد سرو مرو،
یا به قولی «ماخ سالار» آن گرامی مرد،
آن هریوهٔ خوب و پاک آیین روایت کرد؛
خوان هشتم را
من روایت می‌کنم اکنون، ...
من که نامم ماث»...

قلمرو زبانی: همگنان: همگان جمع همگن / به کردار: به مانند / هفت خوان: ترکیب وصفی، منظور هفت مرحله که رستم برای نجات کی‌کاووس طی کرد / آزاد سرو: از راویان شاهنامه / ماخ سالار: از راویان شاهنامه / هریوه: هروی، منسوب به هرات، اهل هرات (شهری در افغانستان) / خوان هشتم: همان خوان حیله و غدر است / ماث: سر واژه «علایم اختصاری»؛ مهدی اخوان ثالث
قلمرو ادبی: تشبیه: مرد نقال به مروارید، مردم حاضر در قهوه‌خانه به صدف / نظیر: صدف، مروارید - پا، سر، گوش / پا تا سر گوش: مجاز از کل وجود / پا تا سر گوش بودن: کنایه از «دقّت بسیار» / جناس: مرو، مرد و کرد.
قلمرو فکری: مردم همه ساکت بودند، هم چون صدفی که مروارید را در میان همان گونه که صدف، مروارید را احاطه می‌کند؛ حاضران قهوه خانه نیز مرد نقّال را احاطه کرده بودند و با تمام وجود به سخنان او گوش فرا می‌دادند.

همچنان می‌رفت و می‌آمد.
همچنان می‌گفت و می‌گفت و قدم می‌زد
«قصّه است این، قصّه، آری قصّه درد است
شعر نیست؛

این عیار مهر و کهن مرد و نامرد است
بی‌عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم‌چون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختی‌هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها،
روکش تابوت تختی‌هاست ...»

قلمرو زبانی: آری: شبه جمله / همچنان قید / قصه درد: ترکیب اضافی / عیار: ابزار و مبنای سنجش، معیار / تختی‌ها: افراد مانند تختی (ها: اینجا به معنی «مثل و مانند»)
قلمرو ادبی: تضاد: می‌رفت و می‌آمد. / تکرار: می‌گفت / تضاد: مهر و کین / لفّ و نشر مرتّب: مهرِ مرد کینهٔ نامرد / جناس: عالی، خالی / شعر: مشبّه، همچون: ادات، پوچ: مشبه به، وجه شبه: «عالی نیست» هیچ هم چون پوچ، عالی نیست: تناقض / جناس: عالی و خالی / تلمیح و نماد: سیاوش و سهراب و تختی / مجاز: سهراب، سیاوش‌ها و تختی‌ها: همگی مجاز و نماد جوانانی که مظلومانه کشته شده‌اند / تشبیه: این (شعر و ابیات شاهنامه) به گلیم تیره بختی‌ها تشبیه شده است / همچنین ابیات شاهنامه به روکش تابوت تختی‌ها تشبیه شده است / ایهام: داغ 1- گرم  2- درد / داغ بودن خون: کنایه از تازگی کشته شده.
قلمرو فکری: مرد نقال همچنان در فضای قهوه خانه قدم می‌زد / و همچنان داستان را روایت می‌کرد و اینگونه می‌گفت: / سخن من، قصه است قصهٔ درد و رنج مردم ایران است / مبتنی بر واقعیت است و شعر نیست / این سخنان من، ابزار سنجش مهر و دوستی هر مرد و کینه و دشمنی هر نامرد است. / سخن بی‌ارزش و فقط شعر خوب خالی از معنا نیست / سخن من مانند شعری که ظاهری عالی دارد ولی از معنی تهی است، نیست /... شعر من گلیم تیره بختی‌ها و درد و رنج این جامعه است / که به خون داغ سهراب‌ها و سیاوش‌ها آغشته شده / و روکش تابوت پهلوانانی چون تختی گردیده است.

اندکی اِستاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم،
با صدایی مرتعش، لحنی رَجَز مانند و دردآلود،
خواند:
آه،
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایران شهر،
شیرمرد عرصهٔ ناوردهای هول،
پور زال زر، جهان پهلو،
آن خداوند و سوار رخش بی‌مانند،

قلمرو زبانی: اِستاد: مخفّف «ایستاد» / مرتعش: دارای ارتعاش، لرزان / رجز: شعری که در میدان جنگ برای مفاخره می‌خوانند / درد آلود: درد آلوده «صفت مفعولی» / لحن رجز مانند: لحن دشمن کوب و با شکوه / هماوا: هم صدا / عماد: تکیه گاه، نگاه دارنده؛ آنچه بتوان بر آن (او) تکیه کرد / ایرانشهر: سرزمین ایران / ناورد: نبرد / هول: وحشت‌انگیز، ترسناک / پور: پسر / زال زر: پیر سفید موی، پدر رستم / پهلو: پهلوان / جهان پهلو: مخفف جهان پهلوان / خداوند: صاحب / سوار رخش بی‌مانند: وابستهٔ وابسته
قلمرو ادبی: خاموش ماند: کنایه از سکوت کرد / استعاره: خروش خشم / تشبیه: لحنی رجز مانند تشبیه: شیر مرد (مرد به شیر) / شیر مرد: کنایه از رستم.
قلمرو فکری: مردِ نقال لحظه‌ای توقف کرد و ساکت شد / سپس با صدایی خشم آلود / با صدایی لرزان و آهنگی رجز گونه و دردناک / اینگونه گفت: / آه / دیگر آن تکیه‌گاه و امید کشور ایران / شیرمرد میدان جنگ‌های ترسناک / فرزند، پهلوان جهان، زال / آن صاحب و سوار رخش بی‌همتا / و آن کسی که هرگز خنده / از لبانش کنار نمی‌رفت / چه در روز صلح که برای مهر و دوستی پیمان بسته / و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام سوگند می‌خورد.

آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید-
گم نمی‌شد از لبش لبخند،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند

قلمرو زبانی: خواه: حرف ربط / را: فک اضافه (پیمانِ مهر بسته) شیر: استعاره از رستم
قلمرو ادبی: تشبیه: لبخند به کلید گنج مروارید
قلمرو فکری: آن کسی که هرگز خنده / از لبانش کنار نمی‌رفت / چه در روز صلح که برای مهر و دوستی پیمان بسته / و چه در روز جنگ که برای کینه و انتقام سوگند می‌خورد.

آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن، گُرد سجستانی
کوهِ کوهان، مردِ مردستان
رستمِ دستان،
در تگِ تاریکْ ژرفِ چاه پهناور،
کِشته هر سو بر کف و دیواره‌هایش نیزه و خنجر،
چاه غدر ناجوان‌مردان
چاه پَستان، چاه بی‌دردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی‌شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت‌آور،

قلمرو زبانی: آری: قید / تهمتن: لقب رستم / گُرد: پهلوان / سجستانی: سیستانی / رستم دستان: رستم پسرِ زالِ دستان/ پَستان: افراد پست و فرومایه /تگ: عمق / کِشتهِ: کاشته / نیزه و خنجر: گروه مفعولی / غدر: حیله و نیرنگ
قلمرو ادبی: تشبیه: بی‌شرمی چاه چونان ژرفی‌اش ناباور بود / شیر ایران شهر و کوِه کوهانِ: استعاره از رِستم / مرد: مجازاً پهلوان (رستم) / مردستان: مجاز از کشور پهلوانان (ایران) / واج‌آرایی: «د»، «م»، «س» و «ش» / در تگ تاریک ژرف چاِه پهناور / نیزه و خنجر استعاره از گیاه / تشبیه: چاه به غدر / تکرار: چاه / چاه: نماد پستی، تاریکی و سیاهی / صفت بی‌شرمی برای چاه: تشخیص
قلمرو فکری: آری اکنون رستم این شیر ایران زمین / دلاور و پهلوان سیستانی / مظهر استواری و مردانگی / رستم فرزند زال / در ته چاه تاریک و عمیق و پهناور / که در هر طرف بر کف و دیواره‌هایش نیزه و خنجر کاشته شده بود. / چاه مکر و حیله ناجوانمردان / چاه فرومایگان و بی‌دردان، /چاهی که بی‌شرمیش همچون عمق و پهنایش باور نکردنی / و غم‌انگیز و شگفت‌آور است.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرت‌مند،
در بُنِ این چاه آبش زهرِ شمشیر و سِنان، گم بود
پهلوانِ هفت خوان، اکنون
طعمهٔ دام و دهانِ خوان هشتم بود

و می‌اندیشید که نبایستی بگوید، هیچ
بس که بی‌شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ ...

قلمرو زبانی: آری: قید / بن: عمق، ته، مترادف تگ / آبش: نهاد / سِنان: سرنیزه / زهرِ شمشیر و سِنان: مسند / گم: مسند / حذف فعل بود به قرینه لفظی / خوان هشتم: منظور خوانی که خوِدِ رستم، گرفتارِ آن می‌شود (چاه) و اکنون شاعر راوی
قلمرو ادبی: استعاره و تشخیص: رخش و خوان هشتم (غیرتمند بودن رخش، خوان هشتم دهان داشته باشد) / اضافه تشبیهی: دام خوان هشتم / تشبیه: پهلوان هفت خوان به طعمه / واج آرایی ـِ / « در بُنُ این چاه آبش زهرِ شمشیر» / طعمه بودن: کنایه از در اختیار خود نبودن و گرفتار بودن / مراعات نظیر: دام، طعمه - شمشیر، سنان - چاه، آب / جناس: هفت، هشت / طعمه بودن: کنایه از اسیر و گرفتار بودن / واج آرایی صامت ب در «چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ / حسن تعلیل: چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ.
قلمرو فکری: آری رستم اکنون با اسب غیور و دلاور خویش / در ته چاهی که به جای آب، زهر شمشیر و نیزه در خود داشت، ناپدید شده / و این پهلوان هفت خوان اکنون / در دام دهان این خوان هشتم (چاه) اسیر گشته است. (و فهمید که به نیرنگ در چاه افتاده است) با خود گفت که دیگر نباید چیزی بگویید زیرا این نیرنگ کاری بس پست و بی‌شرمانه است. چشممش را باید ببندد تا دیگر چیزی نبیند.

بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن،
بس که زهر زخم‌ها کاریش
گویی از تن حسّ و هوشش رفته بود و داشت می‌خوابید

قلمرو زبانی: ش: مضاف الیه، «چشمش را گشود» / ش: مضاف الیه؛ جهش ضمیر «زخم‌هایش کاری» زخم کاری: ضربهٔ مؤثر یا زخمی که موجب مرگ می‌شود. / داشت می‌خوابید: می‌مُرد؛ ماضی مستمر
قلمرو ادبی: زخم‌ها کاریش: کنایه از کشنده / خوابیدن: کنایه از مردن
قلمرو فکری: بعد از اینکه چشمانش را گشود / رخش خود را دید که خون زیادی از تنش خارج شده بود / و از بس که شدت زخم‌هایش کاری بود / انگار که رخش از حس و هوش رفته بود و داشت می‌مرد.

او از تن خود -بس بتر از رخش-
بی‌خبر بود و نبودش اعتنا با خویش.
رخش را می‌دید و می‌پایید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی‌همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل: «رخش! طفلک رخش!
آه!»

قلمرو زبانی: بتر: بدتر / «ش» در نبودش مضاف الیه اعتنا / شبه جمله / رخشنده: نورانی / ترکیب وصفی: رخش رخشنده / طاق: فرد، یکتا، بی‌همتا / هزاران یادهای روشن و زنده: سه ترکیب وصفی: هزاران یاد - یادهای روشن - یادهای زنده / آن تای بی‌همتا: دو ترکیب وصفی: آن تا - تای بی‌همتا / یادهای روشن و زنده: بادهای تازه و فراموش نشدنی / طفلک: «ک» در معنی ترحم آمده است / آه شبه جمله
قلمرو ادبی: واج‌آرایی صامت «ش» / با هزاران یادهای روشن و زنده / استعاره: یادهای روشن / حس‌آمیزی: یادهای روشن / رخش رخشنده: اشتقاق / یاد زنده: تشخیص / هزاران یاد: اغراق
قلمرو فکری: او از تن خود که از تن رخش بسیار بدتر بود بی‌خبر بود و هیچ اعتنایی به آن نمی‌کرد رخش را می‌دید و توجه می‌کرد / رخش، آن یگانهٔ عزیز، آن یگانهٔ بی‌مانند، رخش نورانی با هزاران خاطرات خوش گذشته، رستم در دل خود با افسوس اینگونه گفت: بیچاره رخش عزیز. آه...

این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه‌ای را دید
او شغاد، آن نابرادر بود
که درون چَه نگه می‌کرد و می‌خندید
و صدای شوم و نامردانه‌اش در چاهسار گوش می‌پیچید ...

قلمرو زبانی: ناگهان: انگار: قید / آن نابرادر: بدل / لب آن چاه: گروه متممی / چَه: چاه
قلمرو ادبی: کلید گنج مروارید: استعاره از لبخند / مروارید: استعاره از دندان / ایهام: نابرادر 1- ناجوانمرد 2- برادرناتنی / تشبیه: گوش مانند چاهی بود که صدا در آن می‌پیچید / مجاز: چشم مجاز از نگاه
قلمرو فکری: این برای اولین بار بود که لبخند از لبان رستم دور می‌شد. ناگهان گویی بر بالای چاه سایهٔ کسی را دید. او شغاد آن ناجوانمرد بود که به داخل چاه نگاه می‌کرد و می‌خندید و صدای نحس ناجوانمرد او در درون چاه می‌پیچید.

باز چشم او به رخش افتاد  -امّا ... وای!
دید،
رخش زیبا، رخش غیرت‌مند
رخش بی‌مانند،
با هزارش یادبود خوب، خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می‌دیده است ...

قلمرو زبانی: وای: شبه جمله / تا دیر: تا زمانی دیر / ترکیب وصفی: رخش زیبا، رخش غیرتمند / هزارش یاد بود خوب: «ش» مضاف الیه یادبود.
قلمرو ادبی: چشم افتادن: کنایه از دیدن / استعاره و تشخیص: رخش غیرتمند باشد / اغراق: هزار / با هزار یادبود خوبش / ش مضاف الیه خوب / راستی: به راست، قید / جناس ناهمسان: بویید و بوسید / کنایه: خوابیده است... کنایه از مرده است / جناس: خوب و خواب / واج‌آرایی در صامت «ش» و «خ» / مجاز: چشم مجاز از نگاه / در خواب می‌دیده: کنایه از غیر واقعی بودن.
قلمرو فکری: دوباره چشم او به رخش افتاد... اما ... افسوس، رخش زیبا و غیور، رخش بی‌نظیر او با آن همه خاطرات خوشی را که با او داشته، مرده است. آنچنان که انگار، آن خاطرات فراوان و خوش را در خواب می‌دیده است.

بعد از آن تا مدّتی، تا دیر،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بویید، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقّال از صدایش ضجّه می‌بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:

قلمرو زبانی: تا دیر: مدت زیادی / یال: موی سر و گردن اسب / هی: پیوسته، مرتب (قید) / ضجّه: ناله و فریاد با صدای بلند، شیون / «تا» حرف اضافه است.
قلمرو ادبی: جناس: بویید، بوسید / واج‌آرایی «ب» / جناس رو و او / استعاره (ضجّه مانند بارانی است که می‌بارد) / ضَجّه می‌بارید: کنایه از غم زیاد / تشبیه: نگاهش مثل خنجر بود / مراعات نظیر: رو، چشم / اغراق: ضَجّه می‌بارید.
قلمرو فکری: بعد از آن، تا مدتی طولانی / یال و روی رخش را بارها نوازش کرد، بویید و بوسید؛ چهره خود را به یال و چشمان رخش می‌مالید. در حالی‌که از صدای مرد نقال، ناله و زاری می‌بارید و نگاه چشمانش مثل خنجری تیز بود.

«و نشست آرام، یال رخش در دستش،
باز با آن آخرین اندیشه‌ها سرگرم
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟

قصّه می‌گوید:
که بی‌شک می‌توانست او اگر می‌خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد -همچنان که دوخت-
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چَه نگه می‌کرد

قلمرو زبانی: آرام: قید / حذف فعل «بود» به قرینه لفظی / یال: موی گردن اسب و شیر / تزویر: دورویی، ریاکاری / میزبانی اشاره دارد به اینکه برادر ناتنی‌اش، شغاد، رستم را به مهمانی و شکار خواسته بود حال اینکه با نیرنگ و فریبکاری او را در دام انداخت / بر آن بر تکیه داده بود: آمدن دو حرف اضافه برای یک متمم (ویژگی سبک خراسانی)
قلمرو ادبی: واج آرایی‌: صامت «ش» / سرگرم: کنایه از مشغول / جناس: باز و با / استعاره و تشخیص: قصه / ایهام: نابرادر / دوختن: کنایه از با تیروکمان کشتن / استعاره: کمان و تیر (مانندسوزن می‌دوزند)
قلمرو فکری: رستم آرام در کنار رخش نشست در حالی‌که یال رخش در دستش بود در این اندیشه به سر می‌برد که آیا این جنگ بود یا شکار و آیا این میزبانی بود یا فریب؟ داستان اینگونه می‌گوید که او اگر می‌خواست می‌توانست که شغاد را به درخت بدوزد همچنان‌که دوخت به وسیلهٔ کمان و تیر بر همان درختی که شغاد زیر آن ایستاده بود و بر آن تکیه زده بود و به داخل چاه نگاه می‌کرد.

قصّه می‌گوید: این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان که می‌توانست، او اگر می‌خواست،
کان کمندِ شصت خمّ خویش بگشاید
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره‌ای، سنگی
و فراز آید

ور بپرسی راست، گویم راست
قصّه بی‌شک راست می‌گوید.
می‌توانست او، اگر می‌خواست؛
لیک ...»

قلمرو زبانی: سخت: بسیار، قید / آسان و ساده: مسند / کمند: طناب / خم: پیچ و تاب / کمند شصت خم: کمند با شصت حلقه (طناب بلند) / فراز آید: بالا بیاید.
قلمرو ادبی: سخت آسان: تناقض / ایهام تناسب: سخت در اینجا به معنی بسیار و در معنی دشوار می‌تواند با آسان ایهام تناسب داشته باشد / تشخیص: قصه مطلبی را بگوید / واج‌آرایی «س» و «ش» / کمند شصت خم: کنایه از بلند بودن کمند / تکرار: راست
قلمرو فکری: داستان اینگونه می‌گوید که برایش بسیار آسان بود همانگونه که او می‌توانست اگر می‌خواست آن کمند بسیار بلند خود را به بالای چاه به دور درختی گیره‌ای سنگی بیندازد / و بالا بیاید و اگر راستش را بپرسی من می‌گویم بدون شک قصه راست می‌گوید او می‌توانست خود را نجات دهد اگر می‌خواست اما.... .

در حیاط کوچک پاییز در زندادن، اخوان ثالث

قلمرو زبانی (صفحهٔ 115 کتاب درسی)

 

متضادّ واژه‌های مشخصّ شده را در متن درس بیابید.

- باید به داوری بنشینیم / شوق رقابتی است / در بین واژه‌ها و عبارت‌ها / و هر کدام می‌خواهند معنای صلح را مرادف اوّل باشند. جنگ

طاهره صفّار زاده

با اهل فنا دارد هرکس سر یکرنگی 

باید که به رنگ شمع از رفتنِ سر خندد

بیدل دهلوی

تزویر

2- این شعر اخوان را با توجّه به موارد زیر بررسی کنید.

الف) استفاده از واژه‌ها، ترکیب‌ها و ساختار‌های نحوی زبان کهن
یکی از ویژگی‌های شعر کهن استفاده از اصلاحات کهن است؛ نمونه‌هایی چون «اِستاد»، «مردستان»، «همگنان»، «هریوه»، «هول»،«ناورد» و ... در بافتِ شعری او زیاد دیده می‌شود.

ب) کاربرد واژه‌‌ها و ترکیب‌های نوساخته
اخوان علاوه بر باستان گرایی، واژه‌های نو و ساخت‌های تازه را نیز وارد شعر خود می‌کند؛ نمونه‌هایی چون «کلید گنج مروارید، جان پهلو، کوه کوهان، تای بی‌همتا و ...» در این شعر دیده می‌شود.

3- در متن زیر، گروه‌های اسمی و وابسته‌های پیشین و پسین را مشخّص کنید.

- رخش زیبا، رخش غیرتمند،
رخش زیبا: رخش (هسته) زیبا (صفت بیانی فاعلی) / رخش غیرتمند: رخش (هسته) / غیرتمند (صفت بیانی مطلق)

- رخش بی‌مانند، با هزارش یادبود خوب خوابیده است. 
رخش بی‌مانند: رخش (هسته) بی‌مانند (صفت بیانی مطلق) هزاران یاد بود خوب: هزاران (صفت شمارشی عدد اصلی) یادبود (هسته) خوب (صفت بیانی مطلق)

قلمرو ادبی (صفحهٔ 115 کتاب درسی)

 

1- کدام نوع لحن برای خوانش متن درس، مناسب است؟ دلایل خود را بنویسید.
در این شعر با توجّه به ستایش از رستم و اشاره به دلاوری‌های او، باید از لحن «حماسی» استفاده کرد. روح حماسه در این شعر موج می‌زند و اشاره‌های متعدد به خود شاهنامه این امر را تقویت می‌کند.

2- در این سروده، «رستم» و «شغاد» نماد چه کسانی هستند؟
رستم: نماد انسان‌های شجاع، جوانمرد، وفادار، دلسوز / شغاد: نماد انسان‌‌های نامرد، ریاکار، فریب‌کار، و خائن است.

3- قسمت‌های زیر را از دید آرایه‌های ادبی بررسی کنید.

الف) این نخستین بار شاید بود / کان کلید گنج مروارید او گم شد
کلید گنج مروارید: استعاره از لبخند (مروارید استعاره از دندان)

ب) همگنان خاموش، / گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مروارید
گرد بر گردش، به کردار صدف بر گرد مروارید: (تشبیه - تکرار: گرد)

پ) پهلوان هفت خوان، اکنون / طعمهٔ دام و دهان خوان هشتم بود.
دهان خوان هشتم: تشخیص
تلمیح - تناسب: هفت و هشت

قلمرو فکری (صفحهٔ 116 کتاب درسی)

 

1- مقصود نقّال از «قصهٔ درد» چیست؟
مقصود، داستانِ در دام افتادن رستم در چاه شغاد و کشته شدن او توسط نا برادر خویش.

2- دربارهٔ مناسبت موضوعی متن درس با بیت زیر توضیح دهید.

یوسف، به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

فاضل نظری

در شعر اخوان نیز رستم را فریب دادن و به میهمانی دعوتش کردند؛ امّا در اصل این مهمانی نقشه‌ای برای کشتن رستم بود. در شعر بالا  نیز همین مفهوم بیان شده است.

3- شاعر در این سروده، بر کدام مضامین اجتماعی تأکید دارد؟
بر مظلومیّت قهرمانان ملّی ایران، بیچارگی و بدبختی مردم، درد و تلخی کشتن پهلوانان ایرانی، نامردی و ناجوانمردی برخی از مردم، وجود تزویر و ریاکاری در جامعه و ... تأکید دارد.

4- اگر به جای شاعر بودید، این شعر را چگونه به پایان می‌رساندید؟ چرا؟
دوست داشتم رستم و رخش زنده از چاه شغاد بیرون می‌آمدند و رستم برادر نامرد خود را به سزای عمل ناجوانمردانه‌اش می‌رساند.

شعر خوانی: ای میهن!

تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن ای میهن!

بود لبریز از عشقت وجودم؛ میهن ای میهن!

قلمرو زبانی: تنیده: بافته / تکرار: میهن / لبریز: پر، مملو
قلمرو ادبی: استعاره و تشخیص: ای میهن / تناسب: تار و پود / تکرار: میهن/ نام تو: استعاره از نخ / وجود: استعاره از ظرف که لبریز می‌شود.
قلمرو فکری: ای میهن، نام تو در تار و پودم تنیده و وجودم لبریز از عشق توست.

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم؛ میهن ای میهن!

قلمرو زبانی: فدای نام تو: دو ترکیب اضافی: فدای نام، نام تو
قلمرو ادبی: تضاد: بود و نبود / مجاز: بود و نبود مجاز از «همهٔ وجود» / تکرار: میهن ای میهن! استعاره و تشخیص: ای میهن
قلمرو فکری: ای میهن، تو، زندگی مرا از نابودی و بیهودگی رهانیدی و بدان معنا بخشیدی؛ پس بود و نبودم (همهٔ آنچه دارم) فدای تو باشد.

به هر مجلس به هر زندان به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم؛ میهن ای میهن!

قلمرو ادبی: مجلس و زندان، شادی، ماتم: تضاد و مجاز از همه حال

اگر مستم اگر هشیار اگر خوابم اگر بیدار

به سوی تو بود روی سجودم؛ میهن ای میهن!

قلمرو زبانی: روی سجودم: دو ترکیب اضافی: روی سجود / سجود من
قلمرو ادبی: واج‌آرایی «ب» و «ه» / تضاد: شادی و ماتم، مست، هوشیار / به سوی تو بود روی سجودم: کنایه از احترام و ارزش قایل شدن / تکرار: میهـن ای میهن / سوی و روی: جناس
قلمرو فکری: گر مستم یا هشیار هستم یا خواب یا بیـدار در هر حالت به تو احترام می‌گذارم ای میهن.

به دشت دل گیاهی جز گل رویت نمی‌روید

من این زیبا زمین را آزمودم؛ میهن ای میهن!

قلمرو زبانی: زیبا زمین ترکیب وصفی مقلوب / گل رویت (ت) مضاف الیه مضاف الیه
قلمرو ادبی: تشبیه: دشـت به دل/ تشبیه: گل رویـت (رو به گل) استعاره: زیبا زمین استعاره از دل / تکرار : میهن ای میهن
قلمرو فکری: من این زمین زیبای قلبم را آزموده‌ام، در دشت قلبم جز گل روی تو، گیاه دیگری نمی‌روید
پیام: نهایت عشق به وطن

ابوالقاسم لاهوتی

درک و دریافت (صفحهٔ 117 کتاب درسی)

 

1- یک بار دیگر، شعر را با تأمّل بر مکث‌ها و درنگ‌ها بخوانید.

2- وجه اشتراک این شعر را از نظر محتوا با فصل‌های ادبیات پایداری و ادبیات حماسی بنویسید.
در این شعر به هر دو جنبهٔ ادبیات حماسی و پایداری اشاره شده است. دفاع از وطن، فداکاری و جانبازی برای میهن، عشق به سرزمین مادری از وجوه مشترک ادبیات پایداری و حماسی در شعر لاهوتی است.

درس 13: خوانِ هشتم